تبليغاتX
آش ایرونی
 این قوم سوخته

«این قوم سوخته»

 

هیچگاه دوست نداشتم برای توصیف نسل خودم از عبارت کلیشه ای «نسل سوخته» استفاده کنم، اما متاسفانه «حقیقت» را هرچند تلخ باید پذیرفت و لاجرم باید تن به واقعیت داد. تاسف انجا بیشتر می شود که واقعیت چیزی فرای تصور تو باشد.

 

واقعیت آن است که نه تنها «نسل» من بلکه این قوم، «قومی سوخته» است. قومی که بیش از صد سال برای تحقق آرمان های بلند و متعالی اش تلاش کرده اما هربار خسته از بار سنگینی که بر دوش می کشد، زخمی تحجر ها و کشته تنگ نظری ها و فکرهای منجمد خاک گرفته گشته است. نسل من هم نسلی سوخته است نسلی که در فاصله یک دهه در دو قطب مخالف بود و دو حالت متضاد را تجربه کرده است. سال 76، پر از شور و نشاط و سرشار از امید به زندگی؛ و سال 86 ناامید و سرگشته و پریشان خاطر و بی تفاوت به آنچه بر سرش می آید و به قول «فروغ فرخزاد» مفتون فلسفه «ای بابا ولش کن به من چه»...

 

...بحثی که این روزها در مورد فراگیر شدن نا امیدی و بی تفاوتی حاکم بر جامعه از وبلاگ خانم دکتر توحیدلو کلید خورد و کم کم دارد در فضای وبلاگستان می پیچد، بحثی است نیکو که باید از رهگذر همین سلسله گفتارها و نظرات چاره ای بر آن جست. در همین زمینه من معتقدم اکبر گنجی به خوبی درد جامعه ایرانی را تشخیص داده است. او در مقاله  «تحریم‌کنندگان و شرکت‌کنندگان در انتخابات» هرچند که از رفتار مردم درستی رأی خویش مبنی بر تحریم انتخابات را نتیجه می گیرد اما به درستی منشأ این نوع کنش مردم را «استیصال» شان عنوان می کند. استیصالی که خود ناشی از «فقدان عزت نفس» در جامعه است.

 

و من نیز سخت با این سخن گنجی موافقم. من هم به مانند او معتقدم مردم ایران نه تنها در زیر بار سنگین زندگی «له» شده اند بلکه همراه این له شدن، به شدت «تحقیر» هم شده اند. مردم ایران همیشه سایه سنگین یک قیم را بر سر خویش احساس کرده اند. قیمی که او برای آنان تعیین می کند که «چه بخورد»، «چه بپوشد»، «چه بشنود»، «چه ببیند»، «به چه بیاندیشد»، «چقدر بیاندیشد»، «چقدر بداند»، «چه بداند» و ... در جامعه امروز ما، «آزادی عقیده» یک رویاست، «آزادی بیان» یک آرزوست، «حوزه شخصی» یک خواب دست نیافتنی ست. کسی که می خواهد «استقلال» اندیشه داشته باشد به انواع و اقسام انگ ها و اتکت ها رانده می شود. در ایران امروز ما، «افراد» را با ترازوی «حقیقت» نمی سنجند بلکه «حقیقت» را با «افراد» تطبیق می کنند، گویی آنها چشمه حقیقت اند و حقیقت از آنها جاری و ساری می شود. جامعه امروز سرگشته «ورود ممنوع» های متعدد و متفاوت و رو به تزاید است. به فلان کس نمی توانی انتقاد کنی که خط قرمز است، با فلان چیز نمی توانی مخالفت کنی که گفته فلان کس است و هزاران فلان و فلان دیگر دست به دست هم داده اند تا تو «ناخودآگاه» چه در عرصه سخن گفتن، چه در موقع نوشتن و چه حتی به وقت «اندیشیدن» خود به خود دچار خود سانسوری شوی.

 

بلند پروازی نکنیم، تو حتی نمی توانی در امور روزمره زندگی ات برای خودت تصمیم بگیری. می خواهی بیرون بروی و با نامزدت دوری بزنی، باید در هر گام به هزار کس جواب پس بدهی و توضیح بدهی که با هم چه نسبتی دارید، بدون آن هم باید نگاه های سنگین این و آن به خود را به جان بخری و اگر در شهری کوچک و جامعه سنتی باشی هم که «قوز بالای قوز» است. حتی اگر بخواهی از خیر قدم زدن با نامزدت هم بگذری – این مال ممالکتی است که مردم آن دل خوشی دارند، اینجا دلخوش سیری چند؟!!!- باید هر آیینه منتظر باشی که کسی جلو بیاید و در مورد لباسی که پوشیدی اظهار نظر کرده و برای دفعه بعدی که قصد کردی برای هواخوری از خانه بیرون بیایی دستوراتی صادر کند.

 

همه اینها باعث شده تا مردم علاوه بر اینکه زیر چرخ پرفشار زندگی خرد و له شوند، احساس کنند که عزت نفس شان خدشه دار گشته و بسان شیئی بی ارزش زیر پا لگد مال شده، احساس کنند که تحقیر شده اند و به چشم یک موجود نابالغ و کم عقل با آنها رفتار شده است، گویی طنابی –شما می توانید چیز دیگری بخوانید- به گردنشان انداخته شده و می خواهد به زور آنها را به سمت بهشت بکشد ولی قبل از رسیدن به بهشت خفه شان کند. برای همین سرخورده از این حس شنیع، و برای آنکه حداقل خودشان را گول بزنند و این حس را از خویشتن خویش پنهان کنند، «دو دستی کلاه خویش را چسبیده اند تا باد نبرد» و یاد گرفته اند تا «آسته بروند و بیایند که گربه شاخ شان نزند» و می دانند تا اگر برای کسب «لقمه ای نان حلال» روز و شب «سگ دو» نزنند، این زندگی بی رحم آنها را خواهد بلعید و به قول گنجی برای آنکه مرهمی هم بر این حس تحقیر شدگی و فقدان عزت نفس بگذارند، دست به هر کاری می زنند که یکی هم این بی تفاوتی و نا امیدی فراگیر در سطح جامعه است و دیگری هم باز به قول گنجی «نه گفتن» است به آنهایی که با «ندانم کاری» هایشان این احساس را به آنها تحمیل کرده اند.

 

...به راستی به حال «این قوم سوخته» باید گریست.

 

پ.ن:من هم در همین زمینه -اپیدمی شدن بی تفاوتی و فراگیری ناامیدی در میان اقشار مختلف جامعه- از همه دوستان و عزیزانی که دغدغه دارند، بخصوص آقای دکتر آقاابراهیمی، دکتر واعظی-چه بصورت کامنت و چه اگر وقت داشتند و لطفی به ما، در قالب یادداشتی مستقل که در همین جا کار شود-، دکتر خامسان-البته اگر مطلب را می خوانند و وقت هم دارند،چون رشته ایشان بسیار مرتبط با این بحث هم هست، در مورد ایشان هم بسیار خوشحال می شوم تا اگر مطلبی را قلمی کردند در همین جا از آن استفاده کنم- تا در این مورد قلم فرسایی کنند و بنویسند.

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی رسته مقدم در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 16:14